تبليغاتX
دوست داشتن از عشق برتر است

داستان دخترک

داستان در مورد دختری است که در پیشگاه خدا بازخواست می شود:

خدا: ای انسان آیا در طول حیات خویش در کوله بارت چیزی از ایمان تقوا و عمل صالح ذخیره کر ده ای؟

دختر:سکوت

خدا: ای انسان در طول حیاتت چند گره از کار مسلمانی را گشودی؟

دختر:سکوت

خدا: آیا در طول حیاتت به فکر روز حساب بوده ای؟ آیا به حساب خود رسیده ای قبل از اینکه به حسابت برسند؟

دختر:سکوت

خدا:عَلم یَعلم به اَن الله یری؟

دختر:پروردگارم تو مرا زیبا آفریدی و این زیبایی باعث لغزیدن پایم از مسیر اصلی شد...

آنگاه خداوند حضرت مریم را فرا خواند:

آیا مریم زیبا نبود؟ آیا در مکانی نبود که همه اطرافش را چشمان نامحرم پوشانده بود؟ آیا مریم هم در مسیر زندگی اش لغزشی داشت؟

دختر:و سکوتی مرگبار...

و آنگاه دختر...

وای وای وای......

کُلُ نَفس ٍ بما کَسَبَ رَهینة

هرکس در گرو کاری است که کرده است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 17:32  توسط غزل  | 

آری آغاز دوست داشتن زیباست گر چه پایان راه

ناپیداست من به پایان راه نیندیشم که همین

دوست داشتن زیباست...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 17:30  توسط غزل  | 

 

میگم حکایت ما می گه نقل سنگ و شیشه

می گم دلم شکستی می گه قصه ی همیشه

می گم با بی وفایی چه کنم می گه تحمل

می گم یا ترک من کن یا بمون می گه نمیشه

نه روز می یاد سراغم نه شب میشه چرا غم

شبای غم که عشقش به دل نشونده داغم

باهاش نمی شه تا کرد نه دل ازش جدا کرد

نمی شه از وجودش توقع وفا کرد..........





|

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 17:29  توسط غزل  | 

تو مرا به خدا بشناسي چون خار مغيلان در چشم تو خارم
چه كنم چه كنم ز فراغت كو پاي گريزم كو راه فرارم
بروم بروم به مكاني كز چشم تو ديگر پوشيده بمانم
بروم بروم كه از اين پس جور تو نبينم خار تو ندانم
تو چه داني يار آيينه وفا در دنيا چگونه شد افسانه
شمع دگري كي سوزد به ماتم پروانه
آتش به سرم افكندي خبر نداري ز يار ديوانه
نظر نداري مگر به بيگانه
به نامرادي رفتم نبرده شادي رفتم ز محفل انست
شكسته پيماني كنون ز حال من خبر شدي يا نه
ز تو غير جفات كي ديدم سخني ز محبت نشنيدم
تو مرا به خدا بشناسي چون خار مغيلان در چشم تو خارم
چه كنم چه كنم ز فراغت كو پاي گريزم كو راه فرارم
بروم بروم به مكاني كز چشم تو ديگر پوشيده بمانم
بروم بروم كه از اين پس جور تو نبينم خار تو ندانم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 17:23  توسط غزل  | 

من خدایی را می پرستم که شعر راآفرید تا عشق بجوشد وپیدا شود

 

ای عشق چه بد روز توآمد 

                                     که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

این از دوستم مریم بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 23:20  توسط غزل  | 

تا حالا شده دلتون بگیره آره می دونم همه ۱ بار این جوری میشن اما من مدتی که دلم خیلی گرفته با خودم میگم خدا منو قبول نداره شاید بگید حرف اشتباهی اما نه راتستش خد روشو از ما برگردوندهای کاش هیچ کسی این طوری نشه خیلی بده

کاشکی خدا باهامون قهر نکنه؟؟!!!

ای عاشق خام از خدا دوری تو

                                                       ما با تو چه کردیم که معذوری تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 18:33  توسط غزل  | 

می دونی من همیشه یعنی از کودکی تا حالا آرزوم این بو ده که بتونم نقاش باشم بتون نقاشی کنم یعنی به سبک هنر مندی ول چی کار کنیم دیگه سر از مهندسی کامپیوتر

در آوردم .حالا که بیکار شدم می خوام برم توکار نقاشی حالا یه شعریم گفتم بخونید قشنگه:

 آرزوی نقاش

میان آبشار خاطراتم     کنار بوته ای گل می نشینم

همیشه آرزوکردم که رنگ     نگاه بوته ی گل را ببینم

همیشه آرزوکردم که روزی     برای لحضه ای نقاش باشم

همیشه آرزویم بوده رویا        ولیکن یکزمان ایکاش باشم

همیشه این سوالم بوده مادر     که رنگ لاله ها یعنی چه رنگی

همیشه گفتی باغ سبز است     ولی رنگ خدا یعنی چه رنگی

نگاه مادرم چون یاش می شد      به پرسسش های من لبخند می زد

زمانی رنگ سرخ لاله ها را           به دنیای دلم پیوند می زد

ولی من باز می پرسیدم از او        که منظورت ز آبی چیست مادر

همان رنگی که گفتی رنگ دریاست     همان رنگی که گشته چشم از او تر

ز اقیانوس بی طوفان چشمش         صدای اشک ها را می شنیدم

در آن هنگام در باغ تخیل         رخ زیبای او را می کشیدم

ولی من هر چه نقاشی کشیدم     همه تصویری از رویای آن بود

چرا رنگ غروبی سرخ باشیم        چرا چون آبی دریا نباشیم

اگر چه گشت شعرم بس معلول     ولی نقاشیم را قاب کردم

سحر شد خاطراتم نیز رفتند         دوباره من زمان را خواب کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت 22:25  توسط غزل  | 

دوستان سلام می دونید بیکاری بد دردییه مخصوصا اگر آدم توی کنکورم رد بشه.

ماه مهر که میشه همه می رند به مدرسه ودانشگاه و شما می مونید ویه خونه ی تنها .و منکه حالا واقعا زده به سرم گاهی وقتا از خودم شعرای عجیب غریب در می یارم گوش بدید:

مهر آمد و دوباره گلستان سبز عشق

با عطر یاد و خاطره هایش چه دیدنی است

آهنگ پاک زمزمه ی غنچه های ناز

از لابه لای وسعت سبزش شنیدنی است

مهر آمد و تبسمی از جنس نو بهار

روی لبان پاک و لطیف بنفشه هاست

گل بوته های شادی و شور و نشاط عشق

دسته گلی آبی ست در دست بچه هاست

مهر آمد و طلوع نجیب و بهاریش

در جای جای دفتر دل سبز و ماندنی است

شعر بلند خاطره های بهار شوق

در روزهای آبی و بی کینه خواندنی است

مهر آمد و نوید شکفتن و یک حضور

دل ها همه به پاکی برگ شقایق است

می گفت باغبان که بدانید قدر آن

چون بهترین و سبزترین دقایق است

در گلستان سبز پر از عطر یاس عشق

آیینه های عشق و صفا روبه روی ماست

مهر آمد و در این تپش قلب زندگی

پر واز تا شکفته شدن آرزوی ماست

خوبه آِدم وقتی بیکار میشه از این چیزا بنویسه؟؟؟؟!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مهر1384ساعت 22:0  توسط غزل  | 

سلام به همه ی شما که حالا دارید اینمطلب رو می خونید به همه ی شما خوش آمدمیگویم

من پشت کنکوریم به وب یسایت من خو ش آمدید. 

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1384ساعت 19:46  توسط غزل  |